الشيخ ناصر مكارم الشيرازي

403

پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى )

بخش دوم و اللّه لقد رأيت عقيلا و قد أملق حتّى أستماحني من برّكم صاعا ، و رأيت صبيانه شعث الشّعور ، غبر الألوان من فقرهم ، كأنّما سوّدت وجوههم بالعظلم ، و عاودني مؤكّدا ، و كرّر عليّ القول مردّدا ، فأصغيت إليه سمعي ، فظنّ أنّي أبيعه ديني ، و أتّبع قياده مفارقا طريقتي ، فأحميت له حديدة ، ثمّ أدنيتها من جسمه ليعتبر بها ، فضجّ ضجيج ذي دنف من ألمها ، و كاد أن يحترق من ميسمها ، فقلت له : ثكلتك الثّواكل ، يا عقيل ! أتئنّ من حديدة أحماها إنسانها للعبه ، و تجرّني إلى نار سجرها جبّارها لغضبه ! أتئنّ من الأذى و لا أئنّ من لظى ؟ ! ترجمه به خدا سوگند ( برادرم ) عقيل را ديدم كه فقير شده بود و از من درخواست كرد يك صاع ( حدود سه كيلو ) از گندم بيت المال شما را به او ببخشم ( و اين را بر سهميه مرتب او بيفزايم ) كودكانش را ديدم كه بر اثر فقر موهايشان پريشان و رنگ صورتشان دگرگون شده بود . گويى صورتشان را با نيل به رنگ تيره درآورده بودند . عقيل مكرر به من مراجعه و سخنش را چندبار تكرار كرد ، من خاموش بودم و به سخنانش گوش فرامىدادم . گمان كرد من دينم را به او مىفروشم و به دلخواه او گام بر مىدارم و از راه و رسم خويش جدا مىشوم . در اين هنگام قطعه آهنى را براى او در آتش داغ كردم . سپس آن را به بدنش نزديك ساختم تا با آن آهن سوزان عبرت گيرد ( و از آتش آخرت كه با آن قابل مقايسه نيست بپرهيزد ، همين كه حرارت آهن داغ به دستش نزديك شد ) ناگهان ناله‌اى